تبليغاتX
« من و این جا » !
« من و این جا » !
 

 

به دریا نگاه می کنم

تو را در میان موج ها می بینم

که به من لبخند می زنی

 

ماهی سیاه کوچولویی

در چشم من باز مانده بود

 


نوشته شده در تاريخ 87/10/22 توسط مرضیه
...

يك گوشه نشسته ام و به ستاره ها زل زده ام

قطره ي اشكي از چشمانم بر دامن سياه شب مي چكد

آه

دلم گرفته

شب هم به من زل زده

آه

دلم گرفته

باد مي وزد و موهايم را روي صورتم پخش مي كند

حتا حال و حوصله ي رد كردن موها را از روي صورتم ندارم

...

 


نوشته شده در تاريخ 87/09/29 توسط مرضیه

خليج فارس-نوروز 86


نوشته شده در تاريخ 86/04/19 توسط مرضیه

 

 

 

 

 

با مدادم آن قدر نوشته ام

 

كه شعرهاي ام بزرگ شده اند

 

و مدادم كوچك !

 


نوشته شده در تاريخ 86/02/15 توسط مرضیه

 

 

شعر ، ايست گاهي ست بين ما

 

كه گاهي ما را به هم مي رساند

 

گاهي جدا مي كند

 

گاهي فاصله ي مان را دور مي كند

 

و من مي نشين ام و از اين ايست گاه

 

به هر كجاي دنيا كه تو هستي

 

نامه اي مي فرست ام

 

 


نوشته شده در تاريخ 86/01/25 توسط مرضیه

 

 

 

 

 

حتمن آدم برفي خيلي مي ترسد

 

اگر به اش به گويي :

 

-         نوروز مبارك !

 

 

 


نوشته شده در تاريخ 85/12/08 توسط مرضیه

 

 

 

من عاشق آواز روخانه ام

 

هنگامي كه زمزمه مي كند با سنگ ها

 

با ريشه ي درخت ها

و مي رود كه دريا بشود


نوشته شده در تاريخ 85/11/03 توسط مرضیه

سلام دوستای خوب ام.

آهای با تو ام ! که خیلی دوست ات دارم.

که اگه من هنوز این جام به خاطر مهربونی ی تویه.

.

.

.

1 ـ که اسم ات مثل من با « م » شروع می شه , مثل من با « ه » تموم می شه و مثل من پنج حرفه !

2 ـ یکی نیست به من بگه دنیای اینترنت چندم ین دنیای منه ؟

3 ـ راستی شما فکر می کنید من هنوز چند سالمه ؟

4 ـ ...

5 ـ نمی دون ام دیگه کی به این جا سر می زن ام , تا اون وقت خداحافظ.

 

راستی ! شما هم بفرماین بازی ؛

 

عمو حمید !

عمو علی !

مهدیه !

مریم!

حمیده !

 

ازت ممنون ام نوین جان , دوست خوب من.


نوشته شده در تاريخ 85/10/09 توسط مرضیه

 

من يك شاعر ِ كوچك ام

 

يك كوچك ِ شاعر !

 

شاعر يك نيم كت ِ خالي

 

كه منتظر پاييزست

 

تا از برگ هاي زرد و سرخ ، پر شود

 


نوشته شده در تاريخ 85/09/28 توسط مرضیه

 

باران

بازمانده ی گریه های کوچک من است!


نوشته شده در تاريخ 85/08/30 توسط مرضیه

 

 

 

 

 

شعر آينه ست

 

مادر مي گويد :

 

-         آينه همه چيز را نشان مي دهد به ما

 

با خودم مي گوي ام :

 

     - شايد آينه سرگذشت مرا هم نشان مي دهد به من !


نوشته شده در تاريخ 85/08/08 توسط مرضیه
 

 

 

موهات خورشیده

پیرهن ات آسمون

و تمام زمین توی قلب ات

 

 

**

ماه با من راه می آمد

من تنها بودم

دوست تازه جسته ام

 

 

***

آسمان تاریک بود

هیچ جا را نمی دیدم

ستاره فانوس من شد

و راه را روشن کرد

 

 


نوشته شده در تاريخ 85/06/04 توسط مرضیه

 

 

برای نوین عزیز

 

 

...

دختري روستايي ،

با موهاي روستايي

و پيرهن پولك روستايي ام .

 

شب با ستاره هاي روستا مي خواب ام

و صبح با پرنده هاي اش بيدار مي شوم .

 

خانه ام روي تپه اي كه

از يك طرف به جنگل مي رسد

از يك طرف به رودخانه

از يك طرف به كوه

و از يك طرف به گندم زار ، است .

 

من با كشاورزاني حرف مي زن ام

كه يك دست شان به داس است

يك دست شان به دعا

 

اين جا آسمان ، آبي ي آبي ست

زمين ، سبز  ِ سبز

و من ، يك دختر روستايي ام !

 


نوشته شده در تاريخ 85/05/18 توسط مرضیه
 

هر کودکی یک نقشه بر دیوار اتاق اش دارد

هر نقشه ای یک فلسطین در سینه اش دارد

هر فلسطینی یک آرزو در قلب اش ...


نوشته شده در تاريخ 85/05/10 توسط مرضیه

 

 

*

بادبادك مرا

باد مي برد

دور مي كند

 

كودك ِ هشت ساله ي زمين

با نخي مي چرخد   و

پير مي شود

 

 

**

ده شب شد و هنوز

خواب ام نبرده است

فكر مي كن ام

ستاره اي مي خواهد حرفي به من بزند

 

 

***

از اين طرف ِ خط

به دوست ام كه آن طرف ِ دنياست

مي گوي ام : شب به خير

صداي خنده اي از آن طرف ِ خط

مي گويد : صبح به خير !

 

 

****

گربه اي ، خيره شده به گنجشكي

كه آواز مي خواند

 

  : شايد گنجشك مي گويد

    من لاغرم ، گوشتي ندارم !

 

گربه ، خودش را گول زد

 


نوشته شده در تاريخ 85/05/05 توسط مرضیه
Blog Skin